|
طنزيمات ديالكتيكي طنزهای مطبوعاتی مغزی که می خندد
| ||
|
ز کشمیر تا پیش دریای چین ... بزد شخم شاه محمود، آفرین! تاریخ به زبان ساده / حکومت سلطان محمود غزنوی سلطان محمود در سال 360 ه.ق در شهر غزنین بدنیا آمد. غزنین شهری بین جاده ی قندهار-کابل است. پدر محمود، ابومنصور ناصرالدوله سبکتکین 19 سال سلطنت کرد، در سال 387 ه.ق داشت از پایتختش (بلخ) به غزنه سفر می کرد که در جاده فوت کرد. جنازه اش را به غزنه آوردند و تصمیم بر این شد که بنا بر وصیت ناصرالدوله حکومت به پسرش اسماعیل برسد. در یکی از همان روزها محمود درحالیکه از خشم دندان به دندان می خایید (دندان خاییدن چیز بدی نیست، به معنای فشاردادن دندان می باشد) عمویش «بُغراجُق» و برادرش نصر را نزد خود فراخواند و گفت: من الان خیلی عصبانی هستم، این اسماعیل بی لیاقت است، بی عرضه است، شعر می گوید، سوسول است، بی شجاعت است، با چشم خودم دیده ام وقتی چهار تا سرباز دیوانه هندی با الاغ به مرزها حمله کردند داشت تو اتاق ایزی لایف می پوشید، یعنی چه؟ حالا چکار کنم؟ سپس با خشم رو به عمویش کرد و درحالیکه هنوز دندان به دندان می خایید گفت: این چه وضعی است؟ آخر بغراجق هم شد اسم؟ عمو گفت: چرا هر موقع خشمگین می شوی گیر می دهی به اسم من؟محمود گفت: نمی دونم والا، عصبیه. تنها چیزی که می دانم این است که باید اسماعیل را تضعیف کنیم و تاج و تخت را به چنگ آوریم. عمو بغراجق گفت: حالا اینقدر دندان به دندان نخا! هزینه ی دندان پزشکی بالاست. درخزانه هم چیزی نداریم. اسماعیل همه را گرفته ایزی لایف خریده. بهرجهت محمود با همراهی عمو و برادرش حکومت را از دست اسماعیل خارج کردند و خود راسا امور را در دست گرفتند، سلطان محمود تنها به سرکوب مخالفان داخلی مشغول نبود و کشورهای دیگر مانند هند نیز از دست او آرامش نداشتند! ما به دو دلیل زیاد به جنگ و جهاد سلطان محمود نمی پردازیم: 1) حوصله تان سر می رود 2) خیلی خشن می شود و ما هم فیلم ترسناک ایرانی نیستیم که با خون و خونریزی و قطع ید مخاطب را بخندانیم! پس سعی می کنیم که به زندگی سلطان محمود از نظرگاه ارتباطش با افراد مشهور زمانه بپردازیم (این نظرگاه رو تازه یاد گرفته ام! خیلی باحاله) سلطان محمود و فردوسی رابط فردوسی با دربار سلطان محمود فردی به نام ابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی نخست وزیر سلطان بود و اینطور که می گویند نسبت به زبان فارسی رفتاری محبت آمیز داشت! وقتی سلطان محمود روی کار آمد فردوسی بخش اعظم شاهنامه را سروده بود ولی از طرفی خود را فقیر و ضعیف می دید و آن موقع هم متاسفانه چون تاکسی تلفنی اختراع نشده بود اهل ادب برای امرار معاش خود با مشکلات زیادی روبرو بودند. یک روز فضل بن احمد تلفن را برداشت (عجیب است که تلفن اختراع شده بود ولی یک تاکسی تلفنی پیدا نمی شد) و فردوسی را گرفت و گفت: سلام آقای فردوسی! بنده نسبت به زبان فارسی رفتار محبت آمیزی دارم آیا اجازه می دهید نسبت به شما هم رفتار محبت آمیزی داشته باشم؟ فردوسی گفت: بستگی دارد محبت را از کدام نظرگاه معنا کنید (واژه ی نظرگاه نزد فردوسی هم از جایگاه بالایی برخوردار بود). فضل بن احمد گفت: من همه جوره در خدمتم. فردوسی گفت: چند؟ فضل بن احمد: بیا اینجا با هم راه میایم. فردوسی: وسیله هم بیارم؟ فضل بن احمد: آره آره،هرچی دم دسته بیار که وقت نداریم. خلاصه فردوسی با وسایل (همان قلم و دوات و شاهنامه) به دربار شاه رفت و توافق شد به ازای هر بیت یک دینار طلا از دربار دریافت کند. بعد از مدتی از شانس بد فردوسی فضل بن احمد از وزارت عزل می شود و سلطان محمود هم در راستای حذف صفرها دینار را تبدیل به درهم می کند و وقتی ازش می پرسند چرا زیر قولت زدی و به جای دینار ، به این شاعر درهم دادی؟ گفت: آخر فکر نمی کردم اینقدر زیاد شود! به همین قبله تازه رفتم هند یه عالمه با کفار جنگیدم و غنیمت آوردم تا بودجه ی وزارت دفاع رو تامین کنم، حالا شما حساب کن برای این پنجاه هزار بیت با چند تا کافر باید بجنگم؟ من به شما قول خواهم داد بلاد کفر تمام خواهند شد و هزینه ی این ابیات فراهم نمی شود. البته سلطان محمود این سخنان را در خفا به ما گفت و روبروی فردوسی طوری دیگر رفتار کرد. به این ترتیب که وقتی فردوسی اثرش را تقدیم محمود کرد نگاهی به آن انداخت و گفت: این که انتقادیه برادر، شما برو اینجاهایی که من با خودکار قرمز خط کشیدم رو اصلاح کن و بعد بیا برای مجوز. فردوسی هم قاطی کرد و گفت: مجوزت رو نخواستیم! میرم زیرزمینی کار می کنم بعدش هم میرم خارج! محمود گفت: فیل هوا کردی مگه؟ تو همین سپاه من هزار نفر قوی تر از رستم وجود داره. فردوسی: مادر نزاییده! محمود: بیشین بینیم با. فردوسی: خودت بیشین بینیم با. محمود: تقلید کار میمونه ،میمون جزو حیوونه. فردوسی: آینه آینه. محمود: آینه رو زدم شکستم. فردوسی: رو خورده هاش نشستم! خوبت شد؟ دماغ سوخته خریداریم. بالاخره بعد از نیم ساعت جدال لفظی، محمود در برابر سخنوری فردوسی کم آورد و فردوسی هم شاهنامه را زد زیر بغل و از دربار خارج شد. پس از آن واقعه شاعر بزرگ به هرات رفت و از هرات به طبرستان گریخت، حاکم طبرستان که از آن ایرانی های اصیل بود به فردوسی گفت بیا جلو و دست نوازش روی سر فردوسی کشید و گفت: نازی نازی! چه حکیمی داریم! به به! فردوسی متعجب گشت و گفت این کارها از برای چیست؟ حاکم طبرستان گفت: این کارها را از آن رو می کنم که بعدها در تاریخ بگویند حاکم طبرستان فردوسی را نواخت و گرامی داشتش. نمادین است، گیر نده! بعد از سالها فردوسی به موطن خود، طوس برگشت و همانجا هم با زندگی وداع کرد. می گویند در جریان لشکرکشی های محمود به هند یکی از وزرا شعری از فردوسی خواند، محمود از رفتارش با فردوسی نادم گشت و گفت: هی یادش بخیر، چقدر آزار دادیم آن مرد را. چقدر می خواستیم به قتل برسانیمش! چه شد آخرش؟ به قتل نرسید؟ گفتند نه دیگه نشد، محمود گفت: خب بروید و 60 هزار دینار بهش بدهید و دلجویی کنید. جمعی رفتند تا با احترام طلاها را به فردوسی تقدیم کنند، بعد از چندی با همان طلاها به دربار برگشتند ، به محمود گفتند: ایا شاه محمود کشورگشای! رفتیم طوس ولی دیدیم پیکر بی جان حکیم را دارند دوش به دوش می برند و دخترش هم از پذیرفتن طلاها استنکاف کرد. سلطان محمود اندیشه مند شد و با خود گفت: اصلا خوبی به ما نیامده! بسیار رنجیده خاطر گشت و بر بغراجق که در آن نزدیکی ها بود خشم گرفت و فریاد زد: این چه اسمیه تو داری؟ برو عوضش کن دیگه! سلطان محمود و هندوستان مورخان از تفریحات سالم سلطان محمود ، از لشکرکشی به هندوستان یاد می کنند. گویا آن موقع ها هند به مثابه ی شمال حال حاضر بود بطوری که محمود آخر هفته ها به درباریان می گفت: زنگ بزنید پلیس راه ببینید وضعیت جاده ها چه جوریه که زود جمع کنیم بریم هند جنگ و صفا! ولی از آنجایی که رویش نمی شد این گونه جملات را رسانه ای کند همیشه به رسانه ها می گفت: ما معمولا آخر هفته ها برای گسترش اسلام از راه جنگ با کفار می رویم هندوستان! اساسا سلطان محمود هروقت می شنید که منطقه ای از هند دارای گنجینه و ثروت است بصورت خیلی تابلو احساس تکلیف می کرد و پیش خود می گفت: آخر این هندی ها که اینقدر ثروت دارند چرا دین ندارند؟ برای همین ثروت های ملی شان را همراه با مقدسات ایشان آنچنان غصب می کرد که گویی لولو آنها را به ناکجا برده است، اینک توجه شما را به یکی از سخنرانی های سلطان محمود در بین مردم هند جلب می کنم: ای مردم هند! ما برای آموختن یک جمله ی معروف مهمان شما شده ایم و آن جمله این است: پول چرک کف دسته! پس ما شما را کاملا شستشو می دهیم و بعدش سشوار می کشیم و رفع زحمت می کنیم. امیدوارم با این شستشویی که هم از نظر مالی و هم به لحاظ جانی دادیمتان بت پرستی را رها کرده و ... و اینکه ... ما دیرمان شد دیگر! باید برویم. یادتان باشد که پول چرک کف دست است! سلطان محمود حدود دوازده بار به هندوستان لشکرکشی کرد و تا آنجایی که فرصت بود و جان در بدن داشت هرچه حاکم و والی و فرمانروا در هند بود شکست داد و هرجا را که آباد بود فتح نمود. سلطان محمود و ایاز سلطان محمود غلامی نیک سیرت داشت به اسم ایاز، ایاز را در همه سفرهای استانی همراه خودش می برد، در همه ی امور با ایاز شور و مشورت می کرد، ایاز همدم روز و شب و یار و همسفر و هم نشین و هم صحبت محمود بود، اصلا یک چیزی تو مایه های جریان انحرافی! عشق محمود به ایاز بر همه آشکار بود و خدمت شما عرض شود که ... ای بابا! چی بگیم دیگه؟ بقیه را بروید در تاریخ بخوانید! سلطان محمود و مرگ می گویند سلطان محمود در اواخر زندگی، بیمار هم که شده بود دراز نمی کشید و همیشه نشسته بود! نمی دانیم چرا! شاید می ترسید بخوابد و خواب ببیند که به جای محمود، بغراجق صدایش می زنند. شاید میخواست آمادگی جسمانی اش را به رخ دشمنان بکشد. نمی دانیم! اما نکته ی جالب اینجاست که همیشه این ما نیستیم که تاریخ را طنز می کنیم بلکه تاریخ خودش گاهی دست به طنازی می زند، محمود که خودش به زور و برخلاف وصیت پدر حکومت را از چنگ برادرش اسماعیل درآورده بود پسرش محمد را به جایگزینی خود منصوب کرد ولی بعدها تاریخ تکیه زدن پسر دیگرش، مسعود بر اریکه ی قدرت را برای ما روایت می کند. سلطان محمود غزنوی بعد از 61 سال زندگی و 32 سال حکومت و کشورگشایی و ثروت اندوزی در 421 ه.ق با تمام دارایی هایش خداحافظی کرد.
منتشره در روزنامه اصفهان زیبا/ صفحه طنز/ ۲۸ آبان ۹۰
موضوعات مرتبط: تاریخ به زبان ساده [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ ] [ آیدین سیارسریع ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||